| ساعت ٩:٥٥ ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱٠/٢٦ |
|
You're tearing me apart |
|
| ساعت ٩:٠٧ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢٠ |
|
روی مبل تک نفره سمت راست نشستم. منظورم سمت راست خونه ست، یعنی از در که وارد می شی درست سمت راست. مثل همیشه پاهام رو گذاشتم روی مبل و زانو هامو بغل کردم. یه سوزن هم گرفتم دستم و دارم موهای زیر پوست رو در میارم. یه پنبه الکلی هم کنارم روی میز هست که اگه جراحی بیخ پیدا کرد با اون سوزن رو استریل کنم. اونم روبه روی من نشسته. روی مبل دونفره. فکر کنم می شه سمت چپ خونه یا اگه بخوام دقیق تر بگم میشه سمت جنوب غربی یا یه چیزی مثل این. به هر حال تازه شام خوردیم و حرفی هم برای گفتن نداریم. گاهی از زیر چشم بهش نگاه می اندازم. داره با نخ دندون خرده های غذا رو در میاره و می ماله به مبل. فکر می کنه حواسم نیست. تکه های سبزی و مرغ و خرده های برنج. خودمو می زنم به ندیدن. حوصله بحث ندارم. سوزن رو یه کم محکم تر می کنم توی پوستم و یه ناله خفیف می کنم. توجهی نمی کنه و به کارش ادامه می ده. بلند می شم و یه عود روشن می کنم. هنوز بوی جوراب هاش توی هوا معلقه. با اینکه عرق پاش خشک شده ولی هنوز بو میاد. می تونیم تا ساعت ها این کار و ادامه بدیم بدون اینکه با هم کلمه ای حرف بزنیم. همه چیز مثل هر شب. می رم سراغ ظرف ها و می شورمشون. لازم نیست که بگم انقدر این کارو لفت می دم تا حسابی ساعت بگذره و بریم توی تخت. با عجله مسواک می زنه و می ره دراز می کشه. هنوز سرش به بالش نرسیده که خُر خُرش بلند می شه. مثل جسد کنارش دراز می کشم. با آداب هر شبه که مبادا بیدار بشه و دیگه خوابش نبره. مثل دو تا مرده ، البته نه از نوع متحرکش ، از نوع تنفس کننده. شروع می کنم با موهام بازی کردن تا بتونم با اون سر و صدای خُرو پُف خودمو بخوابونم. نمی تونم. لگد محکمی به پاش می زنم تا شاید بیدار بشه و بغلم بکنه یا شاید نوازشی چیزی. مثل اینکه قضیه بدتر شد چون غلت زد و حالا کاملا پشتش به منه. به طرف دیوار بر میگردم و ... داره می ره سر کار، بیدارم ولی خودمو به خواب می زنم. برای این روز حسابی برنامه ریختم. باید همه چیز سر موقع انجام شه تا وقت کم نیارم. چند بار ازش پرسیده بودم که کی می خواد بره سر کار و حواسمو جمع کرده بودم که مبادا امروز مرخصی بگیره و تمام برنامه هام به هم بخوره. صدای بسته شدن در رو می شنوم. چند دقیقه ای صبر می کنم و بعد پنجره رو باز می کنم و یه سیگار روشن می کنم. کل برنامه رو یه بار دیگه توی ذهنم مرور می کنم. به ساعت نگاه می کنم. 6:30 . هنوز وقت دارم پس می شه یه سیگار دیگه کشید و حتا می تونم دوش بگیرم. خوبه. می رم توی دستشویی و روی توالت فرنگی می شینم . سیگار گوشه لبمه. دوباره به برنامه م فکر می کنم. یه سری چیزها رو حذف می کنم و یه چیزای دیگه جاشون می ذارم. زمان بعضی از اتفاقات هم تغییر می دم. موبایلم رو خاموش می کنم. تلفن خونه هم از پریز می کشم. مطمئنم که نگران نمی شه. می رم توی انباری و یه کم می گردم. حالا دوباره توی اتاق هستم . احتیاج نیست زیاد گیج بزنم جای همه چیز رو از قبل پیدا کردم. می رم روی چهارپایه و قلاب آویز رو یه کم امتحان می کنم. محکمه. حالا طناب رو به قلاب می بندم و خیلی حرفه ای شبیه طناب دار گره می زنم و یه دور به ش آویزون می شم تا ببینم می تونه وزنم رو تحمل کنه یا نه. محکمه. می رم دوش می گیرم و سعی می کنم از این کارم حسابی لذت ببرم. ساعت 8 شده. موهامو برس می کشم و یه کم آرایش می کنم. خودمو توی آیینه برانداز می کنم. همون لباسی هم که دوست داره می پوشم. یه تاپ آبی با شلوارک جین سرمه ای. یه کاسه ذرت گرفتم دستم یه کمی ش رو میخورم. الان بالای چهار پایه ایستاده. همه چیز رو برای بار آخر نگای می کنم. مبلایی که این همه اصرار کرده بودم بخریم. هنوز ده بار هم روشون نشسته بودم. از چهارپایه می رم پایین و دوباره روی مبل تک نفره سمت راست می شینم. یه قاشق دیگه ذرت می خورم. دوباره بالای چهارپایه ایستادم. دوباره به طناب آویزون می شم و امتحانش می کنم. محکمه.طناب رو به گردنم می اندازم و گره رو محکم می کنم. یه کم همون طوری می ایستم و به همه جا خوب نگاه می کنم. الان دیگه وقتشه. حدود نیم ساعتی می شه که طناب دور گردنمه و من دارم به در ودیوار زل زل نگاه می کنم. نه مثل اینکه این کار من نیست. از چهارپایه می پرم پایین و همه چیز رو همون جوری می ذارم باشه. چند وقت پیش یه سَم برای کشتن سوسکای توالت خریده بودم. شاید اون راحت تر باشه. می رم توی دستشویی و انگشتم رو ته حلقم فرو می کنم . اگه معده م خالی باشه بهتره . همه ذرتا را بالا میارم دوباره انگشتم رو توی حلقم فرو می کنم تا مطمئن بشم معده م خالی شده. حالا بطری سَم رو جلوی دهنم گرفتم. بوی مزخرفش حالمو بد می کنه. یه لحظه دلم برای سوسکا می سوزه که این گُه رو چه جوری خوردن. جلوی چاه توالت از همشون عذر خواهی می کنم . امیدوارم الان توی آرامش باشن. نه نمی تونم اینو بخورم. تا اینجا همه چیز طبق برنامه پیش رفته. حدس هام همه درست از آب در اومده. سَم رو همون جا می ذارم و میرم بیرون روی همون مبل می شینم. حالا فقط یه گزینه دیگه مونده یا خودتو راحت کن یا تا ابد نقش یه جسد (حالا باید بگم متحرک) متحرک رو خوب بازی کن. الان چند ساعت بعد از همه اون قضایاست . توی یه اتوبوس نشستم و دارم حسابی کیف می کنم. نمی دونم دارم می رم کجا ولی هر چی هست انگار فقط جرات این کار و داشتم. می شه اسمش رو گذاشت فرار. هر اسمی دوست دارید بهش بدین. من که راضی ام. خوبه که آهنگای مورد علاقه م رو دارم. به پشتی صندلی تکیه می دم و چشمام رو می بندم.
|
|
| فیلم چهره به چهره، مرثیه ای برای سینما |
| ساعت ۱:٥٩ ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٧ |
|
امروز بعد از مدت ها رغبت کردم که برم سینما. البته دفعه قبل که بعد از 7 سال به دیدن فیلم به همین سادگی رفته بودم توبه کردم که تا 7 سال دیگه اصلا از جلوی سینما رد نشم. اما این بار چون بلیط به سادگی به دستم رسیده بود دلم نیومد که از این لطفی که شامل حالم شده استفاده نکنم و نرم یه فیلم ببینم. خلاصه چون الان که دارم می نویسم حسابی اعصابم خرد شده ترجیح می دم حاشیه نرم و زود برم سر اصل مطلب. اول برای اینکه وقتم تلف نشه و مجبور نشم کلاسمو بپیچونم شماره سینما پایتخت رو از 118 گرفتم که باز اون هم مصیبتی بود چون آقای 118 مشغول خوردن بود و 5 دقیقه ای طول کشید تا جوابمو بده. البته بعد از اینکه 3 بار از من پرسید شماره کدوم سینما رو می خواید؟؟؟؟؟ خلاصه زنگ زدم سینما پایتخت که برنامه فیلم های امروز رو بگیرم. صدای طناز یه خانم که ضبط شده بود گفت امسال این لطف شامل حال این سینما شده که فیلم های فجر رو نمایش بده و بعد که 5 دقیقه حرف زد گفت برای گرفتن برنامه فیلم ها حضوری تشریف بیاورید. و تلفن خود به خود قطع شد. این رو هم بگم که قبل از همه این کارها اینترنت رو با این سرعت مورچه وار زیرو رو کردم تا بلکه برنامه فیلم ها رو به دست بیارم که باز هم چون توی این مملکت گل و بلبل هنوز این قدرا هم که فکر مینیم علم پیشرفت نکرده ، چیزی به اسم برنامه پیدا نکردم. دردسرتون ندم. توی هوای برفی که خودتون می دونید ماشین هم چقدر به سختی پیدا می شه رفتم کلاس و پروژه ای رو که باید تحویل می دادم، دادم به استادم و گفتم من کاری برام پیش اومده که باید سریع برم. احساس می کردم الان چه فیلم خوبی در انتظارمه. جلوی سینما هم طبق معمول بازار سیاه بود . آقایی به سمتم اومد و با پچ پچ گفت بلیط فیلم دارم می خوای؟ اول فکر کردم می خواد موادی، مشروبی چیزی بهم بفروشه. عجب فیلمی باید باشه که اینطور براش بازار سیاه درست شده. ردیف یکی مونده به آخر نشستم . البته سانس بعد یه فیلم خیلی خوب بود که نقدای جالبی درباره ش خونده بودم ولی بلیط من ساعت داشت و نمی شد کاری کرد. آقای بغل دستیم مشغول خوردن چیپس پیاز جعفری بود. کم کم مردم اومدن و روی صندلی های مخملی سینما که تنها حسنش بود نشستن. حالا کم کم بهتون می گم چرا. یه خانم هم روبه روی من بود که با دقت زل زده بود به پرده سفید سینما چون هنوز فیلم شروع نشده بود. احتمالن می خواست حتا یک ثانیه هم از دست نده. با شروع فیلم یک دفعه تمام سالن سینما شروع به لرزیدن کرد. احساس کردم داره زلزله میاد ولی صدا قطع شد و همه چیز عادی پیش رفت. وقتی تیتراژ اول و دیدم متوجه شدم با عده کثیری هنرپیشه مواجهیم که با یه حساب سر انگشتی به هر کدومشون چند تا سکانس می رسید. به هر حال فیلم شروع شد و همه خیره به پرده بودیم. این رو هم بگم که هر 15 دقیقه یک بار همون صدای زمین لرزه تکرار می شد انگار یه گردان فیل از روی سقف سینما مشغول فرار بودن. ولی خب برامون عادی شد. به هر حال سینمایی که افتخار پخش فیلم های دهه فجر رو داره باید همه چیز رو برای آدم تداعی کنه، مثل صحنه های ترسناک و سکانس های هیجان آور ولی غافل از اینکه این فیل عاری از هر گونه صحنه تکان دهنده بود. آقای بغل دستیم هم هر چند دقیقه یک بار آروغ چیپسش رو می زد و بوی پیاز جعفری تا مغزم رسوخ می کرد. حالا می ریم سراغ فیلم. اسمش " چهره به چهره" بود. تا آخر فیلم هم متوجه نشدم چرا این اسم؟؟؟ همون طور که گفتم بازیگرهای زیادی توی فیلم بودن که حضور عده ای از اونها نه تنها لازم نبود که حتا فرصت رو از بقیه هم می گرفت. بازی های ضعیف که هر لحظه آدم رو از اینکه اونجا نشسته و داره همچین کاری رو می بینه متاسف می کرد و راستش یه کم که نه خیلی بیشتر احساس حماقت بهم دست می داد. وقتی بازیگرها دیالوگا شون رو می گفتن کاملا معلوم بود که دیکته وار قبل از 1،2،3 مشهور سینما به طور کاملا سرسری حفظ کردن. چند تا بازیگر مشهور توی فیلم بودن که تمام مدت من به این فکر می کردم چرا همچین نقشی رو قبول کردن؟ ولی باز با خودم گفتم خوب غم نان دیگه! حدود یک ساعتی از فیلم گذشته بود که از شدت کسالت تمام بدنم به خارش افتاده بود و هی توی صندلیم وول می خوردم بعد از گذروندن یه ساعت کسالت بار و تحمل داستان کلیشه ای الان منتظر یه هیجان بودم که خدا از اسمون برامون فرستاد اونم این بود که یک دفعه نصف صفحه سیاه شد و برای 5 دقیقه آدم ها رو بدون صورت می دیدیم و از روی طرح لباس ها تشخیص میدادیم که دیالوگ رو کی داره می گه. خب این بد نبود که یه کم حال و هوامون عوض بشه وباز هم همون صدای زمین لرزه. از تمام اینا که بگذریم باید اعتراف کنم که فیلم های کلیشه ای و مزخرف هالیوود و حتا بالیوود می ارزه به سینمای ما. همیشه فکر می کردم فیلمی که به جشنواره راه پیدا کنه حتمن از صافی های زیادی گذشته و ارزش دیدن داره ولی کور خونده بودم. تا آخر فیلم هم نفهمیدم چرا باید از این همه کاراکتر استفاده بشه؟ چرا باید همچین فیلم نامه ضعیفی که نه گیشه داره و نه هنر مجوز بگیره؟ چرا کارگردانای ما مردم رو احمق فرض می کنن؟ چرا صافی ها همیشه برای کارای خوبه؟ چرا فرمان آرا نباید فیلمش اکران بشه؟(پارسال رو می گم). چرا من بلیط این فیلم باید نصیبم می شد؟ چرا به اصطلاح کهنه کارای این سینما باید توی همچین فیلمی بازی کنن؟ چرا هنر نزد ایرانیان نیست؟ بعد از فیلم حسابی حالم گرفته بود و دلم می خواست به زمین و زمان بدو بیراه بگم. برف هم سگ وار داشت می بارید و با بدبختی و پرداخت کرایه چند برابر خودم رو رسوندم خونه. امیدوارم کارگردان این کار این مطلب رو بخونه شاید یه کم عذاب وجدان بگیره و دست از سر این کار برداره. یکی بهش بگه شغل توی این مملکت کم نیست . شانست رو جای دیگه ای امتحان کن. الان یه کم از احساس عصبانیتم کم شد. البته فیلم ضعفای دیگه ای هم داشت که من اصلا حوصله ندارم راجع بهشون حرف بزنم.
|
|
| ساعت ۳:۳۱ ق.ظ روز ۱۳۸٧/٧/٤ |
|
اگه همه چیز به همین سادگی بود که خوب می شد. یعنی مثلن با یه سلام یا یه نگاه شروع می شد و بعد چند روز مثل بقیه رابطه ها یه کم صمیمی تر می شد و همین طوری پیش می رفت . ولی این یکی از اونا نبود. خب منم باید مثل همه دخترای دیگه منتظر می موندم تا یکی بهم پیشنهاد بده و منم اول کلی ناز کنم و بعد درست لحظه ای که طرف دیگه داشت نا امید و منصرف می شد با یه نگاهی نازی عشوه ای چیزی طرفو نگه می داشتم. ولی من یکی از اون دخترا نبودم. روز اول کارم تا رفتم توی دفتر- از همون دفترایی که هفته ای دو بار آگهی استخدام منشی می دن- نگاه غلط اندازی به همه جا انداختم و یه راست رفتم سمت اولین کسی که دیدم. -ببخشید من برای کار اومدم. طرف یه لبخند معنی دار زد .انگار حرفم چندان رسمی و قشنگ نبود. ولی باز چون من به این چیزا اهمیتی نمی دم منتظر شدم تا جوابمو بده. -اتاق آقای رئیس اونجاست ولی جلسه دارن. می تونید صبر کنید. -بله. مطمئنن از همون جلسه های بی اهمیتی بود که همیشه رئیسا دارن. مثلن جلسه دارن که با یکی از دوستای قدیمیشون بشینن و چای بخورن و یه سری خاطره ی تکراری برای هم تعریف کنن که هر دوشون تا ته ش حفظن. یا اینکه با خانمشون یا دوست دخترشون بشینن و تلفنی حرف بزنن ویا در نوع خیلی خوش بینانه ش می شینن و راجع به یه سری مسائل بی اهمیت با کارمنداشون حرف می زنن. مثل اینکه بچه ها بیاید از فردا time line طراحی کنیم تا بدونیم هر کی چه کار می کنه و چقدر بیکاره. یا به منزوی ترین فرد گروهشون بگن تو از فردا بشین و یه آمار از ارباب رجوع تهیه کن و اون منزویه با خوشحالی از اینکه بالاخره دیده شده و بهش یه کاری دادن سفت بچسبه به وظیفه ی مربوطه. -بفرمایید تو. آقای رئیس با موهای جوگندمی که معلوم بود زودتر از موعد سفید شدن اونجا نشسته بود. بی شک سفید شدن موهاش ارثی بود. پوستش صاف بود و به شدت baby face .یه کت شلوار خاکستری پوشیده بود که خیلی بهش میومد. اتاقش از اونایی بود که من براشون می میرم.تمام دیوارها از بالا تا پایین چوبی بود و رنگ روشن که گره های چوب توشون معلومه. میز و صندلی ارغوانی وسط اون رنگای روشن. چند تا قاب و تقدیر نامه هم به دیوار بود که زیر همشون به انگلیسی چیزایی نوشته بودن و امضاهای خارجی داشت. اونم داشت منو برانداز می کرد و همون طور که عادت همه رئیساست منتظر بود من سلام کنم. - خوب هستید؟ از این دیالوگ بی ربط من حسابی جا خورد و اشاره کرد که بشینم. - من برای کار اومدم. - چقدر صریح حرف می زنید. نمی خواید اول از تخصصتون و اینکه چه جوری اومدید تو این شرکت و معرفتون کیه صحبت کنید؟ - معرف ندارم. چند وقته دنبال کار م و هر جایی اسم یه شرکت رو می بینم می رم تو. شما اگه سوالی دارید بپرسید. این یکی هم مثل بقیه جا خورده بود ولی برعکس بقیه که زود می گن ما الان کارمند احتیاج نداریم و فرم پر کنید تا بعد با شما تماس بگیریم ، با یه لبخند حق به جانب زل زد به من. منم داشتم در و دیوار و نگاه می کردم و از اینکه توی یه همچین محیطی نشستم خوشحال بودم. - راستی حقوقش برام چندان اهمیتی نداره فقط می خوام کار کنم. کسالت زندگیم رو گرفته. این بار دیگه قهقهه زد ولی زود خودشو جمع و جور کرد و شروع کرد با وسایل روی میز ور رفتن. - خب تخصصتون چیه؟ - هر کاری به من بدین می تونید مطمئن باشین که ظرف یه هفته مثل یه متخصص انجامش می دم. - ببینید تو شرکت ما همه باید انگلیسی صحبت کنن. شما می تونید؟ - من بله ، انگلیسی آلمانی، اسپانیایی بلدم. خوبه؟ - خب من نیازی نمی بینم ازتون تست بگیرم، شاید به خاطر اعتماد به نفستون باشه.می تونید اینجا کارهای ترجمه و نامه نگاری هامونو انجام بدید. امروز می تونید شروع کنید؟ - بله فقط می تونم ازتون یه خواهش بکنم؟ - بفرمایید. راستی پایه حقوق و بیمه و این چیز ها رو منشی بهتون می گه. - نه منظورم این نیست. فقط می خوام یه گلدون روی میزم باشه همین. - خب، همین فردا براتون سفارش می دم. - نه، وقتی داشتم میومدم اینجا دیدم یه گل فروشی همین نزدیکاست. می تونم خودم همین الان برم و بخرم. می شه؟ باید قیافه رئیس رو می دیدید. سردرگم و هاج و واج نگام می کرد. انگار که من از مریخ اومده باشم و اون هر لحظه منتظر باشه که چشمام مثل چشمای حلزون از روی سرم بیرون بزنه و رنگم یه دفه سبز بشه و بعدشم اون و شرکتش رو تو یه چشم به هم زدن ببر رو هوا. - باشه برید بخرید. ولی برگردینا. نگفتم؟ می ترسید من غیب بشم. - بر می گردم. تا اینجا هم به نظر خودم همه چیز ساده بود . حالا من یه کار داشتم که می تونستم لا اقل یه بخشی از روز خودمو تحمل کنم و سرگرم باشم.فقط یه چیز بد بود . وقتی جامو بهم نشون داد خیلی خودمو کنترل کردم که نزنم زیر گریه. می تونم بگم بدترین جای شرکتش بود. جایی که می شستم گوشه یه دیوار بود . سمت چپ و پشت سرم دیوار بود و روبه روم پارتیشن شیشه ای و سمت راستم هم تا نصفه پارتیشن بود. توی این آکواریوم فقط یه میز بود و یه فایل سه کشو ِ . یه کامپیوتر هم از اونایی که با زغال کار می کنن روی میز بود .همینا دارایی های جدید من بودن . تا نشستم پشت میز ، منشی اومد و از همه چیز صورت برداری کرد .نمی دونم من چه جوری می تونستم اون وسایل زمخت و کهنه رو بدزدم که منشی انقدر با وسواس همه چیز رو شماره می کرد. گلم رو گذاشتم روی میز و همون لحظه با صدای بلند اعلام کردم که اسمش پشوکه و همه اونو با این اسم بشناسن. از همون اسمای من درآوردی که عاشقشون بودم. هم پ داشت هم ش. با این کارم همه دیگه مطمئن شدن که من یه خل به تمام معنا هستم و باید با مراعات نزدیکم بشن. - کاشکی زندگی به همین سادگی بود که تو فکر می کنی. تازه متوجه شدم که اون طرف پارتیشن درست روبه روم یکی نشسته و از اول داشته با دقت منو نگاه می کرده.مثل یه لکه روی دیوار که اصلن آدم بهش دقت نمی کنه و بعد وقتی داره خونه تکونی می کنه یه دفه ببینتش. - اسمت چیه؟ - شهزاد، با کلی قرض که اصلن بهم اجازه نمی ده مثل تو به زندگی نگاه کنم . این همون منزویه بود که دنبالش می گشتین. - مگه من چه جوری نگاه می کنم؟ - بچه گانه. - خوبه که. صدای یه سوت اومد و شهزاد تند تند شروع کرد به کار کردن. از لابه لای مربع های پارتیشن که بینشون یه خط در میون رنگ نشده بود سرک کشیدم. یه برنامه طراحی جلوش باز بود و داشت با موس روی صفحه خط می کشید و مثلن طراحی می کرد. صدامو به حالت پچ پچ درآوردم: داری چه کار می کنی؟ - هیس. صدای سوت یعنی که دیگه کسی حرف نزنه و فقط کار. دارم طراحی می کنم. این بار با حالت غر زدن گفتم: سوت؟ یعنی چی ؟ مگه ما حیوونیم؟ بعد بلند شدم و یه چرخی توی اتاقا زدم. دوباره رفتم و نشستم روی صندلی م . یکی از پایه هاش خراب بود و لنگ می زد. دیدم یه صندلی بیکار افتاده گوشه دفتر ، جاشو با صندلی خودم عوض کردم. دوباره صدای سوت اومد و بعدش یه دختر که اگه فرم لباس پوشیدن و نحوه ی آرایشش رو نمی دیدم می گفتم مَرده، اومد بالا سرم. - اینجا چیزی جابه جا نمی شه مگه اینکه رئیس دستور بده. - سلام من کارمند جدیدم. چقدر از این لفظ کارمند بدم میاد. به نظرم همیشه کارمندها یه سری موجودات فراموش شده ان که رنگشون طوسی شده و انقدر بر اساس زمان همه چیزشونو سنجیدن که دیگه کارای برنامه ریزی نشده توی زندگیشون وجود نداره . همه چیز طبق برنامه و زمان بندی. - مترجم جدیدم. شما هم که وظیفتون معلومه. مسئول سوت. خب خیلی کار سختی دارید . به نظر من اینکه هر لحظه آدما رو زیر نظر داشته باشین خیلی باید کسل کننده باشه. - اون صندلی رو ببرید بذارید سر جاش. - ببخشید که این کارو انجام نمی دم. ترجیح می دم جام راحت باشه. همون لحظه نگاه غضب آلودی به من و گلم انداخت و بعد یکی از گلبرگای پشوک رو محکم گرفت بین انگشتاش. - پس یه کمی هم باهوشید. وقتی حرفتون به کرسی نمی شینه از نقطه ضعف آدما استفاده می کنید. همون موقع که این حرفا رو می زدم دستش رو گرفتم و از بین انگشتاش پشوک رو نجات دادم. از اونجایی که زیاد خنگ نیستید پس باید بفهمید که اینم مثل بقیه اداره ها یه نوچه داشت که گزارش همه چیز به سرعت به رئیس می رسید. بعد از یه هفته با رفتارهای من و حرفایی که توی 5 تا جلسه ای که از لحظه ی ورودم تا یه هفته برگزار شد ، سوت کنار رفت و دوباره همه فهمیدن که انسانن و می تونن شکایت کنن.
خب الان حدودن یک سال گذشته و خیلی چیزا اینجا بهتر از سابق شده. تو این یک سال رئیسم 3 بار از من خاستگاری کرد. البته نه اینکه ناز کرده باشم ولی می دونستم زود از دست من و رفتارای غیر رسمیم خسته می شه، پس با شجاعت گفتم نه. حتمن شما هم الان می گید که کار خوبی کردم، مخصوصن اگه مررررددد باشید می دونید که چقدر زجرآوره که زن آدم مدام با همه بگو بخند کنه و سر به سر همه بذاره. قیافتون اون موقع خنده داره، خون خونتونو می خوره ولی تا بیاید حرف بزنید خانمتون با یه نگاه عاقل اندر سفیه بهتون می فهمونه که تو از اول منو اینطوری پسندیده بودی. توی این یک سال هم من چندین بار با خانم سوت درگیر شدم البته به شیوه ی خودم.از نوع پنبه و سر بریدن. - این برگه استعفامه. خب اینم حق داشت مثل بقیه چشماش از حدقه بیرون بزنه و زل زل منو نگاه کنه. - ببین اگه به خاطر پیشنهادات منه دیگه تموم شده. قول می دم دیگه حرف ازدواج و اینا رو نزنم. - نه اصلن. فقط دیگه کار اینجا داره برام یکنواخت می شه. پشوک هم خسته شده، دلش محیط جدید می خواد. اگه شما هم قبول نکنید من دیگه از فردا نمیام. خب تا اینجا هم اتفاق خاصی نیفتاد. حتمن شما منتظر یه رابطه ی عاشقانه بودید که من با وحشی گری درونیم درستش کرده باشم ولی کور خوندید . تنها اتفاق عاشقانه اینجا این بود که – البته وقتی به رئیسم گفتم دیگه مطمئن شد من یه آدم کاملن غیر عادیم و به مداوا احتیاج دارم- من عاشق شدم، ولی عاشق یه طرح. - من عاشق این طرحت شدم شهزاد. - مرسی یعنی انقدر قشنگه؟ - آره. من عاشق اون سایه شدم که پشتش به بیننده است. انگار آدمو دنبال خودش می کشه. می گه بیا نترس من راهو بلدم. من عاشقش شدم. انگار هیچ کس منو جدی نمی گرفت ولی خب من دلم می خواست برم و با اون سایه تنها باشم. اصلن تعجب نکنید، این دفعه اولم نیست من همیشه عاشق آدمایی می شم که جز سایه شون چیزی ازشون نمی بینم. مثلن عاشق سایه بابا لنگ دراز توی کارتون جودی ابوت- البته تا وقتی که چهره واقعیش رو ندیده بودم، عاشق سایه مسیح توی تابلوی سالوادور دالی، حتا عاشق سایه خودم تو عکس 5 سالگیم. همشون یه جورایی اطمینان بخشن. انگار می گن تو بیا همه چیزو بسپر به من. - من دیگه نمی تونم اینجا رو تحمل کنم. لحظه آخر شهزاد اون عکسو برام پرینت گرفت. الان با اون دنبال کار می گردم. پشوک هم تو خونه ست بهش قول دادم اولین جایی که مشغول شدم اونم ببرم. همین، این بود اون جریان عاشقانه ای که منتظرش بودید. راستی اگه جایی تابلوی یه شرکتی رو دیدید که فکر می کردین من به اونجا سر نزدم خبرم کنید. در مورد پیدا کردن سایه هیچ انتظاری ازتون ندارم. می دونم از دست شما کاری ساخته نیست . اون حالت اطمینان دهنده رو فقط خودم می فهمم. هر چی باشه بیشتر از شما به ردی که آدما می ذارن دقت می کنم... .
|
|
| ساعت ٥:٠٠ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱٤ |
|
فکر کنم یه کم دیگه باید باشه، اول یه تک زنگ می زنه . صدای بلبلی زنگ می پیچه توی اتاق و تا من بیام از تخت بلند شم و در و باز کنم ، کلید رو توی قفل می چرخونه و میاد تو و غافلگیرانه بغلم می کنه. گاهی هم من تا پشت در می رم و از توی چشمی نگاه می کنم. اونم اول قایم می شه و بعد میاد پشت چشمی و ادا و اطوار در میاره. ذهن درد گرفتم . یه روزایی انقدر این درد زیاده که حتا مرکزش رو پیدا نمی کنم. نه سرمو نمی گم، ذهنم درد می کنه. یه درد مسخره است. اول کله ت خالیه و تو از اینکه سرت با باد تکون می خوره ، خسته می شی . این جور مواقع می شینم و به یه عالمه چیز فکر می کنم. از هر جایی و هر دری. بعد که به خودم میام می بینم یه خروار چیز به هم ریخته دارن تو سرم وول می خورن. سرم می شه مثل قابلمه آب جوش که مولکول های آب به سرعت به هم می خورن. مثل یه پازل به هم ریخته که تمام قطعاتش از دست آدم سر می خورن. بعد هر چی می خوام به این فکرا سر و سامون بدم، نمی شه. دلم هم نمی خواد بی خیالشون بشم، چون باز کلم خالی می شه. وقتی این فکرا هی بی هدف به هم می خورن می شه ذهن درد. کلن به مسایل حل شده فکر نمی کنم. پس همه اینا چند سالیه که بی جواب موندن و حالا هم با همدیگه دعواشون شده . هر کدوم میاد جلو تا من روش تمرکز کنم، اون یکی از پشت هلش میده و میندازش توی چاله های تاریک مخم. یه کم دیگه باید پیداش بشه. میاد تو و اخماش حسابی به هم گره خورده. اول یه کمی نگام می کنه. نه ترحمی توی نگاهشه نه حس محبت. همه کاراش به خاطر وظیفه س. میاد رو به روم می ایسته و یه ظرف کوچیک شبیه در اسپری می گیره جلوم و بدون حرف همون جوری زل می زنه بهم. توی قوطی رو نگاه می کنم. چندتا قرص رنگی توشه. -می شه برم جلوی پنجره؟ -اول اینا رو بخور. -بخورم خوابم می گیره. اول برم جلو پنجره؟ حرفای همیشگی و همون نگاه توام با چشم غره که حسابی مو به تنم سیخ می کنه. - من خل نیستم باور کن. ببین چقدر چیز نوشتم. کاغذامو می گیرم جلوش.فقط یه درد مسخره دارم. با لحنی که معلومه کلافه شده و از شدت خشکی مثل سوهان می مونه می گه: هر روز این آشغالا رو نشونم میدی.همشون سفیده. می فهمی؟ یالا داروهاتو بخور. غیر از تو چند نفر دیگه هم اینجا هستن. -سفید نیستن ببین ، می خوای یکیشونو بخونم؟ تو خسته ای نمی بینی چی نوشتم. میاد جلو. شروع می کنم به عربده زدن و می زنم زیر دستاش و قرصا مثل دونه های منجوق می ریزن توی هوا. تا دارم به خنده ی آدمای مثل خودم نگاه می کنم ، تا بیام به این فکر کنم که چرا دهن همشون مثل در غار سیا ه و تاریکه ، می رم توی یه جایی که هیچ جا نیست. یه کم دیگه باید باشه. الان از خواب بیدار می شم. اون کنارم نشسته و موهامو ناز می کنه. نه بذار بخوابم . مثل وقتی که حس می کردم یه آدم دیگه ام توی یه دنیای دیگه. انگار تو کما رفته باشم ، دلم نمی خواست کسی بیدارم کنه. مثل وقتی که داداشی اذیتم می کرد و بعد چشمامو می بستم و داد می زدم منو بیدار کنید می خوام بیدار بشم. یه کم دیگه باید باشه، الان باز با یه قوطی کوچیک که توش پر از قرصای رنگیه میاد بالا سرمو با ابروهای گره خورده و صدای خش دار بهم نگاه می کنه ، توی چشماش یه حالت دستوریه. اینطوری بهتره باید بهتر بشم. |
|
| ساعت ۸:۱٥ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٥ |
|
همه اونجا جمع شده بودن.شبیه شب بعد از عروسیم بود.مثل لشکر شکست خورده.همه خسته بودن ولی باز داشتن می رفتن و می اومدن.هر کدوم که از جلوی چشمام رد می شدن،مثل شبح بودن.عمه داشت وسط اتاق می رقصید.خونه مثل خونه 20 سال پیش مامان اینا بود.هنوز آشپزخونه توی حیاط بود و اتاقا جدا نشده بودن.فقط دلم می خواست مامان اونجا باشه، که نبود. می رفتم توی اتاقا همه جاشونو می دیدم . بعد یه در باز می شد و می رفتم تو. همه شبیه روح شده بودن.وقتی از جلوم رد می شدن، رنگشون توی هوا پخش می شد.صدای مامان اومد، بیا اینجا. صداشو توی گوشم نگه داشتم و هی درها رو باز کردم. یکی از من رد شد و رفت توی یه اتاق دیگه. -بیا این گربه سه تا بچه زاییده. بچه ها رو بغل کردم، یه بند میو میو می کردن. -جای اون بچه ای که ازت مرد. بهشون شیر بده. یه سرنگ پر از شیر دستم بود.می کردم توی دهنشون و اونا هم زبون کوچولوشون رو می مالیدن به نوک سرنگ. -همه خوشحالن انگار عروسیه، من که عروس شدم. -نه، دارن به خاطر تو خوشحالی می کنن. حالا که دیگه خوب شدی. چراغای خونه روشن و خاموش می شد. -عمه چرا می رقصه با اون پا دردش؟ -بذار خوش باشه. لباسام توی تنم عوض می شد.سفید شد مثل عروس. صورتم سیاه بود. -بیا خودتو تو آیینه ببین ، مثل ماه شدی. آیینه رو گرفت جلوم. دندونام زده بودن بیرون ، مثل اسکلت. یه بچه گربه داشت از سینه م شیر می خورد.خون می ریخت روی لباس سفیدم، سرخ شد. بابا اومد بغلم کرد. -غصه نخوریا، بچه ت رفته یه جای خوب. -من که بچه ندارم. -چیزی یادش نیست ولش کن. شکمم بزرگ شد، هی بزرگ شد.مامان گفت دیدی؟ بچه اونجاست. دستمو کردم توی شکمم. کشیدمش بیرون. -بیا دیگه بچه م به دنیا اومد، گربه نمی خوام. -مامان بچه رو گرفت و گفت باید حسابی بشورمش. چراغا خاموش شد. همه با لباسای سفید می رقصیدن. از جلو چشمم که رد می شدن، رنگشون توی هوا می موند. انگار باد بزنه و پخششون کنه. مامان دست کشید به چشمام گفت گریه نکن. چشمام مثل دکمه افتادن.هر چی گشتم پیداشون نکردم.روی زمین دست می مالیدم ولی هیچ جا نبودن. مامان گفت نگران نباش، خوشگل ترشو می خرم برات می دوزم. بابا گفت می خوام توی باغچه خاکش کنم. یه درخت هم اونجا بکارم. باید بچه ش همیشه به فکر اون باشه. جشن که تموم شد یه بچه نشست کنار باغچه. بابا از دور گفت مامانتو اذیت نکنی. -نه فقط بهش سلام می کنم . یادشه که تولدمه؟ می خوام عروسکمو نشونش بدم. |
|
| ساعت ٧:۳٢ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۸ |
|
مثل حس باز کردن یه در می مونه،وقتی نمی دونی پشت در چه خبره.وقتی که در و باز می کنی و تاریکی محضه،بعد یهو یه عالمه آدم با فشفشه توی تاریکی برات جیغ می زنن. آدمایی که خیلی وقته ندیدیشون .تو هم جیغ می زنی و قلبت می خواد از سینه بپره بیرون . مثل حس هفت سالگی می مونه . وقتی می خوای بری مدرسه .دلشوره و خوشحالی. مثل حس وقتی می مونه که یه انشای عجیب تو کلاس می خونی."بهترین چیزی که دلت می خواد چیه؟" تو نوشتی مردن . یه دفه آدم مهمی می شی . معلم با دهن باز نگات می کنه . بعد از کلاس بچه ها دورت جمع می شن و می خوان بدونن چرا می خوای بمیری. مثل یه انتظار می مونه. هی به ساعت نگاه می کنی. تمام ثانیه ها برات معنی پیدا می کنه . دلت می خواد زودتر زمان بگذره. وقتی به موعدش نزدیک می شی قلبت تند می زنه. مثل حسی می مونه که ممکنه توی 70 سالگی داشته باشی.وقتی که همه منتظرن بمیری، ولی تو هر روز به امید نیمکت پارک از خواب بیدار می شی و فقط دلت می خواد از بین اون همه پیرمرد کنار یکی بشینی. مثل چشیدن یه غذای جدید می مونه، دودلی و اشتیاق. مثل وقتی می مونه که دستشو روی دستت می ذاره و تو مور مورت می شه، دوست داری همون حالت رو حفظ کنی و دستش برای همیشه همونجا بچسبه. مثل وقتی میمونه که تمام وجودت چشم می شه تا ببینیش ، گوش می شه تا فقط صدای اونو بشنوی. مثل وقتی که یکی رو از ته ته ته دلت دوست داری و همه چیز و برای اون می خوای. مثل حسی می مونه که الان تو داری. نکنه این روزا یه کم عاشق شدی؟؟؟؟؟؟ |
|
| ساعت ۸:٥۱ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٩ |
|
گفتم ببین مثل یه سایه دارم گم می شم. گفت توببین زندگیمون تا حالا مثل حباب بوده می خوام بهترش کنم.می خوام یه کاری کنم که کار باشه. به همه چیز می رسیم. خب نزن باشه حرف می زنم . فقط تو گوشم نزن. چرت و پرت نگو اینا به درد من نمی خوره اصل مطلب رو بگو. بابام گفت همه بدهیاشو می دم فقط یه کار پیدا کنه. مهم نیست نون و آب دار باشه. فقط نونش حلال باشه. اونم کار پیدا کرد . ولی نون و آب دار. گفت دوره حلال حروم گذشته. خب نزن من که دارم حرف می زنم. اینطوری که تو گوشم می زنی ، انقدر محکم، یادم می ره می خوام چی بگم. بعدش؟ یه روز اومدم خونه. دیدم یه مشت آدم مثل خودش جمع کرده و دارن راجع به بدی بازار حرف می زنن . می دونستم خیلی وقته زن معامله می کنه. یه جورایی صادر می کردن. خب خفه خون نگیر بنال. منم همون شب وقتی خواب بود یه سرنگ پر از هوا بهش تزریق کردم. از توی فیلما یاد گرفته بودم جناب سروان.حالا دیگه اعتراف کردم دیگه نزن. |
|
| مشخصات نویسنده |
|
درباره : من ایستاده ام و راه، می رود، وقتی که سیم های تلگراف می رسند و من، نمی رسم . . . زهدان مادرم آغاز من نبود . . . محکوم جاودانه رفتن بی وعده رسیدن، سنگی که در حوالی مقصد هر بار از شانه ام می افتد و باز تا ابتدای آغاز در می غلتد. پروفایل مدیر : الهام ربیعی |
| آرشیو وبلاگ |
| مطالب اخیر |
|
|